خاطرات کنکور تا دانشگاه

تا چند ماه پیش خاطرات کنکور رو نوشتم حالا می خوام از دانشگاه بنویسم

بی خیالمممممممم!

و در حال حاضر این بهترین حسیه که دارم

بوی امتحانات هم از دور داره حس میشه

به امتحانات خوش بینم !

خوش بینم که دارم تو دوره امتحانات برنامه مسافرت می چینم 

انقدر سخت گرفتم چی شد!

بزار تو همین بیخیالی طی کنم مطمینم جواب بهتری هم میگیرم

در حال حاضر مشغول به تکمیل کردن سیمنار سیستماتیکم هستم و اماده کردن گزارش کار اکینوکوکوس

درس هم می خونم 

زبانم که یه مدت گذاشته بودمش کنار رو دوباره شروع کردم روزی یه درس نصرت رو گوش میدم

انگار بیخیالی ذهنم رو ازاد کرده که با اشتیاق بیشتری به کارم میرسم

از بعد عید روز های خوبی رو داشتم

از هدیه یک دفعه ایی روز مادر بگیر که مامان حسابی خوش حال شد

تا عروسکی که یکتا برام گرفت

وقدم  زدن با هاش از ابتدا پارک وی تا میدون تجریش و بعدش پاساژ گردی و خرید

ناهار خوردن تو یه رستوران خیلی گرون که با همه ولخرجیمون کلی حرص خوردیم از رفتنمون به اونجا

از یه چیزم ناراحتم تو وایبر یه گروه فامیلی هست که من تقریبا فقط از یکیشون خوشم میاد نمیدونم بیام بیرون ازش یا نه؟!!! مامان میگه بمون زشته بیای بیرون!

داره اذان میگه پر از حس خوبم بازم مثل همیشه زهرا بخش بزرگی از ذهنم رو موقع اذان به خودش اختصاص میده نمیدونم چی تو وجود این بشر هست! واقعا نمیدونم 

مطمینم یه فرشته است که به زمین دست و پا هاش رو وصل کردن اونم نه برای زندگی کردن خودش بلکه برای ارامش دادن به اطرافیانش

این پست پر از حس خوبه دوسش دارم

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:2 توسط یه دختر مهربون|

بلاخره تعطیلات هم تموم  شد

فقط خوب شد یه دفعه بعد سیزده نرفتیم سر کلاسا اونم با این وضع داغون پای من

شروع سال جدید برام خوب بوده البته از اون یه سری اتفاق های حاشیه ایش چشم پوشی می کنیم

سیزده امسال عالی بود

کلی خوش گذشت البته پای اینجانب به شدت پیچ خورده 

اخه من فردا صبح چه جوری ساعت 5:30 بیدارم بشم

خوش حال نوشت: سیزده امسال خبرای خوب شنیدم از صبحش تا خود شب امیدوارم تا اخر سال بهترین اتفاق ها و برا خودم و کشورم بیوفته 

امروز با یکی از بهترین هام بد رفتار کردم دست خودم نبود اصلا

ای کاش لیاقت بعضی ها رو داشتم

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:4 توسط یه دختر مهربون|

روز مرگی هم حس مبهمیه هااا

کلا من نمیدونم چه عادتی دارم تا تعطیلات نشده دوست دارم تعطیل بشم و یه استراحت عالی و یه خواب عالی صبح گاهی داشته باشم

اما تا تعطیلات شروع میشه میشم یه ادم بیکار

خخخ قبل تعطیلات یه برنامه حسابی برا درس خوندن ریختم هنوز به نصفشم عمل نکردم

اما به جاش یه رمان دان کردم اونو می خونم

از مهمونی ها و عید دیدنی ها نگم که خیلی بهتره

کلا خیلی کار چرتیه 

همه با لباسای نو میرن مهمونی تازه تو همین مهمونی ها یه سری افراد به ظاهر با شخصیت کلی پشت سرت حرفای خاله زنکی بزنن

+ اخییی نی نی داییم یه ذره بزرگ شده ولی زردی گرفتم جانیارم

این مهمونی ها یکی از توانایی هامو شکوفا کرد اونم ارتباط عالی با بچه های کوچیک

 

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:40 توسط یه دختر مهربون|

عید دیدنیییی خر است

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:21 توسط یه دختر مهربون|

خداحافظ سال 93 من

خداحافظ همه لحظاتی که داشتم

خداحافظ لحظه هایی که با تموم وجود غصه خوردم و گریه کردم

خداحافظ لحظه هایی که توش جز خوشبختی چیزی احساس نکردم

سال 93 خوب من برو به سلامت 

برو و با خودت یه بهار جدید بیار

یه فصل شروع دوباره

یه فصل که توش به رسیدن نزدیک بشم

سلام 94 هنوز نیامده

پیشاپیش بهترین سلام هایم را تقدیمت می کنم 

تا تو هم مانند 93 برایم بهترین باشی و من همه ی بهترین ها رو با لحظات نابت تقسیم کنم

پ.ن سال 93 پر بود از اتفاق های گوناگون که بیشترش اون ها عالیییی 

شاید بعضی از اتفاق هایی که افتاد اولش خوب نبودن اما بعدش تو همشون می تونستی لبخند خدا رو ببینی و به صبری که خدا میگه ایمان بیاری

سال 93 ی عزیزم برایم خوب بودی 

از شب های قدرت بگیر که یه شروع جدید بود تا همه لحظاتی که برام خدا رقم زود

خدایا امسال بیشتر از سال های گذشته کمکم کن 

خودت میدونی چی می خوام

باز هم مثل قبل فرشته هات رو سر راهم قرار بده

در اخر ارزو می کنم برای همه عزیزانم پدرو مادرم ، خواهر و بهترین دوستام سالی پر از ارامش و معنویت باشه

ویژه نوشت:

می خوام جدا جدا برا هرکسی دعا کنم

پدر عزیزم ارزو دارم همیشه حضور پر از ارامش و حمایتت در خانواده حکم فرما باشه و به همه اون کمالاتی که در زندگی و شغل و جایگاهت برسی

مادر مهربانم  چیزی ندارم بگم چون تمام ارزوهای ما با دعا های خیر توست که به انجام میرسه اما می خوام از خدا بهترین ها برات اتفاق بیوفته همیشه تو همه مراحل زندگیت لبخند زیبات گوشه لبات مهمون باشه و دعا خیرت که تمام زندگیمون از اون اون هست بدرقه راهمون باشه

خواهر عزیزم خوشبختی و سعادت وهمه خوبی ها رو برات ارزو دارم

زهرای خوبم امیدوارم به همه بهترین ها برسی و به اون کمال و عشق الهی که می خوای برسی و در کنار کسی که ارومت کنه اروم بشی و لبخند حاجیت رو تو تک تک لحظه های زندگیت حس کنی

فرنازیم برات ارامش خدایی ارزو دارم و از خدا می خوام خیر و برکت این تصمیمی که گرفتی برات خیلی زود روشن بشه

مهتابم خوشبختی و ارامش رو در کنار همسر مهربونت برات ارزو دارم

اسمای نازم  ارزو دارم به هر چیزی که به صلاحته برسی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:16 توسط یه دختر مهربون|

.

.

خداي من 

يکسال گذشت

هرچه کردم ديدي.هرچه بخشيدي و عفو کردي نديدم 

يکسال گذشت و چهار فصل 

بيمار شدم.شفايم دادي

هراسان شدم. پناهم دادي

خداي من

يکسال گذشت 

پي تقديري نيکو. پرسان مي گشتم 

شب قدر مرا خواندي 

به سرخواني پر از عشقت.تا طلوع آفتاب. گريستم و دستانم به سويت بلند قلم رحمتت بر صحيفه تقديرم خواست که بنگارد.

تقدير نيکوي را

هيهات. 

با شروع صبحش... کور کورانه تقدير ديگري را جستجو کردم 

خداي من يکسال گذشت و چهار فصل ودوازده ماه 

هرروز به رسم عادت زانو زدم پيشاني بندگي مي نهادم. اما بندگي هزاران معبود ديگر کردم

خداي من.يکسال 

چه مي گويم..........

سالها گذشت...ده...بيست... سي...چهل

هرچه کردم ديدي.هرچه بخشيدي و عفو کردي نديدم. 

چگونه است که رهايم نمي کني

چگونه است که از من نااميد نمي شوي

خداي من آواي ملکوتي 

يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد 

تو باز هم مرا مي خواني که بخوانمت

واين منم باحسرت سالهاي رفته 

يا مدبر اليل والنهار

اين منم با هزاران اميد به سال پيش رو

يا محول والاحوال 

خداي من. التماس مرا بشنو

حول حالنا

خداي من. آرزويم اينست. الي احسن الحال 

بوي خوش تحويل مي آيد........

.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:37 توسط یه دختر مهربون|

خدا میشه الان بهم بگی این حسی که الان دارم برا چیه؟!

چرا ناراحتم؟

چرا بغض دارم؟

چرا نمیدونم چمه؟

چرا از بعد نماز عصر حالم گرفته شد؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:16 توسط یه دختر مهربون|

همه در تکاپو عیدن

ماهی فروش های میدون تجریش اطراف امام زاده بساط کردن 

گل فروشی ها گل سنبل اوردن دم مغازه ها چیندن

همه اینا به ادم حس خوب میده

حس دوباره زیستن

حس یه شروع عالی

حس شروع فصل لطافت

حتی خونه تکونی مامان هم حس خوبی داره

حس خانواده داشتن حس امنیت و ارامش در کنار اون ها

من عاشق فصل بهارم

می خوام همه این حس های  خوب رو به فال نیک بگیرم و سال خوبی رو شروع کنم

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:29 توسط یه دختر مهربون|

خدایا.........

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:36 توسط یه دختر مهربون|

داریم به روزای اخر این هفته میرسیم

بلاخره این هفته داره با همه خاطرات خوب و بدش تموم میشه

کل زندگی همینه

تو یه لحظش سرشار از حس خوبی و تو لحظه دیگه دل بریده از همه دنیا

ای کاش یاد بگیرم ؛ که این دنیا هر لحظه اش در حال گذشتن هست و من باید نه به شادی هاش خیلی دل ببندم و نه از غم هاش خیلی داغون بشم

خدایا خودت دل شکسته اش رو براش بند بزن 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:52 توسط یه دختر مهربون|


آخرين مطالب
» بیخیالی هم برای خودش عالمی داره...
» سالی که نکوست از بهارش پیداست...
»
»
» خداحافظ/سلام
» خدای من!
»
»
»
»


Design By : Pichak