خاطرات کنکور تا دانشگاه

تا چند ماه پیش خاطرات کنکور رو نوشتم حالا می خوام از دانشگاه بنویسم

 

گله ها را بگذار!

ناله ها را بس كن!

روزگار گوش 👂ندارد كه تو هی شِكوه کنی!

زندگی چشم👀 ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را...

فرصتی نيست كه صرف گله وناله شود!

تابجنبيم تمام است تمام!!❗

مهر دیدی كه به برهم زدن چشم گذشت....

ياهمين سال جديد!!

بازكم مانده به عيد!!

اين شتاب عمراست ...

من وتوباورمان نيست كه نيست!! 📍زندگی گاه به كام است و بس است؛

زندگی گاه به نام است و كم است؛

زندگی گاه به دام است و غم است؛

چه به كام و

 چه به نام و

 چه به دام... زندگی معركه همت ماست...زندگی ميگذرد... 📍زندگی گاه به نان است و كفايت بكند؛

زندگی گاه به جان است و جفايت بكند‌؛

زندگی گاه به آن است و رهايت بكند؛

چه به نان

 و چه به جان 

و چه به آن... زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی ميگذرد... 📍زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛

زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛

زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛

چه به راز 

و چه به ساز

 و چه به ناز... زندگي لحظه بیداری ماست...زندگی ميگذرد...

_______

💟

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 15:36 توسط یه دختر مهربون|

کاش اسم تغییرات هورمونی رو عشق نزارن

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن 1393ساعت 21:13 توسط یه دختر مهربون|

شهر من سلام

گاهی دلم برایت می سوزد

برای هوای دود گرفته ات!

برای من افسرده ات!

برای ترافیک های طولانیت!

خوش به حال همه کسایی که تو شهر های کوچیک زندگی می کنن

حتی اگه هیچی هم تو شهرشون نباشه ارامش دارن 

همه ادمای شهر با هم مهربونن  

اونجا بوی انسانیت هنوز حس میشه

اما شهر من این جوری نیست

اول صبح همه با هم دعوا دارن تو صف مترو و اتوبوس حق همدیگر رو رعایت نمی کنن

فکر می کنن کلک زدن زرنگیه

ای کاش شهر منم ارووم بشه

وهزار ای کاش دیگر

پ.ن همدان عالی بود کلی انرژی مثبت گرفتم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن 1393ساعت 20:46 توسط یه دختر مهربون|

به توکل نامت

ترم جدید شروع شد!!!

پ.ن خدایا به حق دانه های باران خودت خوشبختش کن

نوشته شده در جمعه دهم بهمن 1393ساعت 22:23 توسط یه دختر مهربون|

خدای خوبم

می خوام شروع کنم

می خوام یه زندگی جدید برا خودم درست کنم

هر چی قبل بودم بزار باشم اونم یه دوره از زندگیم بود خوب یا بد گذشت

اما الان می خوام یه جوره دیگه شروع کنم مطئنم به نتیجه می رسم

می خوام منم مثل مهتاب و زهرا بگم خدا برای همه چیزم کافیه!

دلم می خواد یه روز بیام اینجا و بگم حالا شد رسیدم به اون چیزی که می خواستم!

خدایا کمکم کن 

از پوچی خسته شدم باید خودمو و زندگیم رو بشناسم باید بدونم قرار چیکار کنم باید بدونم قبل از این که دیر بشه

خدایا مرسی بابات فرشته هایی که تو این راه کنارم قرار دادی

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن 1393ساعت 16:57 توسط یه دختر مهربون|

دیکه مسخرشو در اوردن هاااااا

یعنی جی شب انتخاب واحد ایت یه دفعه برا همه بسته بشه

تازه نمره ها هم نیومده

از بیست واحد فقط شانسی تونستم یه واحد بردارم

نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 0:25 توسط یه دختر مهربون|

Eltemas doa

نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 13:40 توسط یه دختر مهربون|

و این گونه بود که این ترم با همه حس های جذابی که بهش داشتم تموم شد

و الان دوباره مشغول انتخاب واحد برا ترم بعد !

هنوز نمره ها نیومده

امروز سر امتحان اکولوژی دوتا سوال انتخابی از سمینار های سر کلاس داده بود

منم چون که همیشه سر این سمینار ها یا خواب بودم یا ساب وی بازی می کردم به کل به کل فک و فامیل استاد درود فرستادم

یه سوال بود درباره اخلاق زیستی و پزشکی که باید سه مورد می نوشتیم دیدم خیلی علمیه بیخیال شدم اون یکی درباره تاثیرات جنگ بر اکوسیستم بود جاتون خالی یه صفحه برا استاد نوشتم اخرش دیگه دیدم دارم به شعور استاد و دانشجو توهین می کنم بیخیال شدم

دارم تو نشریه دانشگاه فعالیت می کنم فعلا دو تا مقاله دادم پذیرفته شده

اون روز بابام از ازمایشگاهشون اومد داشت درباره یه تست حرف میزد من زود اسم بیماری رو گفتم درست بود کلی ... کیف شدم 

با وجود کلی شبکه اجتماعی که توش هستم بازم عاشق وبلاگممممممممممم

حس خوب دارم

نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 20:17 توسط یه دختر مهربون|

پر از حس خوبم خدایا ممنون

دیشب بهترین ادمای زندگیم یه تولد عالی برام گرفتن

با این که  کلی ازم دور هستن اما تو اون لحظه احساس کردم تک تکشون کنارم هستن

امروزم دوستای دبیرستان کلی خوش حالم کردن اصلا فکرش رو هم نمی کردم که یادشون باشه بازم به معرفت دوستای قدیم

شادی یعنی بین درس خوندن بهم زنگ بزنه و یک ساعت حرف بزنیم

حالم خوبه خدایا شکرت

راستی عیدتون هم مبارکککککککککککککککککک

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 19:30 توسط یه دختر مهربون|

فقط چند ساعت دیگه مونده تا دوباره برگی از دفتر زندگیم ورق بخوره

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 20:46 توسط یه دختر مهربون|


آخرين مطالب
»
»
» شهر من
» ;)
» بسم الله الرحمن الرحیم
» انتخاب واحد خر است!!!!
»
»
» خدایا شکرت
»


Design By : Pichak